
. فردا تولدمه. خوشحال؟ نه، بیشتر خسته م. یک سال دیگه هم گذشت و ندیدمش... یک سال بدون مهرداد... تلخی ها... و یاد گلو دردی که از بغض زیاد و اشک نریختن بود... باید لاک بزنم امشب. خوشحال باشم که فردا اولین روز از دهه سوم زندگیمه. آغاز 20 سالگی... چقدر زیاد! حس کردم واقعا خانوم شدم! زندگیم خوب بوده توی این 20 سال گذشته... خداروشکر...xa0 باید یه چیزی برای ناهار فردام درست کنم. به شعله هم قول دادم که واسه اونم میارم. ولی خیلی خسته م خیلی زیاد. میدونم که فردا نباید منتظر تبریک باشم. به ویژه از جانب مهرد...
ادامه مطلب
نمی خواستم با نیما حرفم بشه. ولی شد. خیلی هم جدی! به یه نتیجه رسیدم. که چشم می زنم خودم رو. دیگران نه ها، اتفاقا همیشه بهتر میشه براشون؛ ولی خودم نه. والا پیامبر راست گفته شوخی نکنید. که شوخی شوخی جدی ناراحتی پیش میاد. این حکایت ما بود امشب.xa0 با یه اکانت دیگه برگشتم به همون گروه مزخرف عطا! یه حرف زدم که هر سه چهار نفری که اونجا بودن گفتن مهسا خودتی؟ جمعش کردم ولی دلم میخواست حداقل مهدی بدونه. اینقدر که یادم کرد و گفت کاش بیاد! بابابزرگ 17 ساله! آخر رفتم پی ویش و گفتم که مهسام. ظاهرا همه میدونس...
ادامه مطلب
امیدوارم خواننده خاموشی تو اون آدرس قبلی نداشته بودم... فقط بخاطر یه آدم که از لحاظ روانی مشکل داشت! هرچند که رفتم اینستاگرامش و بدون فحش دادن بسیار شستمش و توصیه کردم که حتما به یه روانپزشک خودشو نشون بده. هرچند که بره به درک. حتی حیف این پست که توش اسمی از یه آدم مریض آورده شد!xa0 دوستای جدید پیدا میکنم... عیب نداره... :)xa0 + خدا رو شکر که خدایی هست:) خداروشکر!...
ادامه مطلب