82

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

میخوام بعد از 10 روز بنویسم...

از دعوای قبلش نگم... از دو سه روز قبلش نگم که قرار بود برم و نرفته بودم و رفته بودم خونه عموم به جاش.. از اعترافات و حرف های مزخرف خودش نگم که شب قبلش چه خواسته بود از چشمم بندازه خودش رو... از شب و شامی بگم که نتم رو خاموش کرده بودم و روشن کردم و بلیط خریدم برای فردا عصرش... و نخوندم پی اماشو... و کما! اغما!

به ایمان زنگ زدم جواب نداد. به نیما... یک ساعت حرف... هی مهسا بیخیال شو... هی نیما باید برم که ببینم و تموم شه... سیگار کشیدن های نیما... باشه برو...

از اون ساعت تا 4 صبح حرف زدن با ایمان... مهسا بیخیال... ایمان میرم من... مهسا لباس گرم بردار. دوتا مانتو بردار... خوراکی... و مراقب خودت باش...

شب بیداری... یه خواب اجباری... خوابگاه... حموم... یه کوله با وسیله ولی بدون یادگاری...بدون هدف... با ترس...

بی خبر رفتم دانشگاه که با شعله خدافظی کنم... یه گوشه نشستیم ناهار بخوره. و کوفت شدن بهش با حرف های من...! نگام نمی کرد. دستمو ول کرده بود. رفتیم ایستگاه سرویس. نزدیک ترمینال یهو گفت همراهم میاد تا سوار اتوبوس شم... گریه گریه! نگران بودنش به وضوح معلوم بود. بغل... و خداحافظی...

منجیل... نوشتن توی دفترچه قرمز جیبی... ساعت 8 شب...

شعله زنگ... شعله اس ام اس...

ساعت 11... راس 11! یه اس ام اس... " یه کار خیلی واجب دارم باهات زنگ میزنم جواب بده عشق و عاشقی نیست!" از فرط استرس قلبم داشت می ایستاد!

گفتم خونه ای؟ گفت آره. گفتم سنه دیگه؟ گفت آره، چرا؟ گفتم میدونم از این کار بدت میاد که تو عمل انجام شده قرار گرفته بشی؛ میدونم فردا کلاس داری؛ میدونم عصبی میشی... مکث... خب؟؟؟ میدونم همشو ولی من نزدیکم!

جااااااان؟!

من نزدیک سنندجم.

و عصبانیت! دعوا!

+ پایان قسمت 1 به علت خواب آلودگی!

از کوزه همان برون تراود که در اوست...

ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

صفحه بندی