مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا صبح یکم تنبلی کردی و به کلاست نرسیدی؟ هر چند که تقصیر رو مستقیما میندازی گردن فاطمه و چراغ روشن کردنش سر 7 صبح و کاملا حق داری.
مثلا صمیمی ترین دوستت با دو سه تا از دخترای دیگه پشت بوفه باشن و ازت عکس پاییزی خوب بگیرن و بگی ممنون که اتفاق بد امروز به در شد و حتما امروز روز خوبی خواهی داشت. و هی انرژی مثبت بفرستی برای خودت.
بعد عصبی بشی یکم که چرا دوستت عکاسی کردن از کلاس ها رو تموم نمی کنه؟ و تو گرسنه ت باشه.
و سر ناهار شوک مسخره از حرف کسی که فکر میکردی دوستته که دیگه با من اینجوری حرف نزنید و تیکه نندازید! و اضافه کنه مخصوصا تو! و تو فقط تعجب! و به حرف مهردادت فقط سکوت کنی و توضیح ندی چون حوصله توضیح دادن نداری و فکر میکنی مسخره ست. و فقط همه چیز رو کوفت کنه بهت.
و باز سعی کنی به خودت مسلط بشی و بگی عیب نداره. پیش میاد. و همون لحظه مصطفی رو با یه دختره جلوت ببینی! و بازم مرسی!
و بعد بیای تو کلاس تا بخوای با دوستت حرف بزنی یهو یکی که ازش نفرت داری بهش اس ام اس میده و امر میکنه بیا بیرون و دوستت بره.
بعد دو نفر که نفرت داری ازشون تو کلاس شروع کنن حرف چرت زدن و بحث مزخرف راه انداختن
دوباره مصطفی از جلوی در کلاستون رد بشه و..
+ استاد؟ میشه برم بیرون؟
- آره برو
تو آینه دستشویی با خودت حرف حرف حرف
دلت خوابگاه و یه جای خلوت بدون هیچ آدمی بخواد
کاش فقط مهردادم بود...
همین
برچسب:
نویسنده: پارسا شجاعی