با شعله رفتیم بیرون. دقایق زیادی نشستیم سر مصلی و حرف زدیم. خاطره بازی از همدان و کرمان. یه حرفایی شد که دوتایی بریم همدان باهم... و بعدش یک روز سنه... پول داریم... ترس داریم! بعد رفتیم طرف مدرسه هنرستان شعله. رفتیم و کلاساشونو بهم نشون داد. احساس خوبی بود. احساس یه مدرسه داشت. حیف که دوران مدرسه ام خیلی اذیت شدم.. وگرنه مدرسه خوبه!
بعد از اونجا رفتیم پارک. همون پارکی که اسمشو نیار! عکسای دوتاییمون خیلی خوب شدن. دوستشون دارم:) و بعد هم طی یک حرکت رفتیم شکایت اون مردک دیوث رو کردیم به گشت پارک:|
برگشتیم طرف ایستگاه سرویس. سلف ناهار داشتیم. با راننده یکی از سرویس ها اندکی حرف زدیم و من زبون بازی کردم :| توی مسیر کلا خاطره بازی بود. شعله از بهروز می گفت. قیمه سلف و خاله ای که برای من چیپس سیب زمینی زیادتر ریخت! غیبت غیبت:)))
باشگاه! مزخرف و شلوغ! ولی ورزش :))) قوی بشیم! لاغر بشیم:/ زیبا و جذاب بشیم! خانم قصیر رو دوست دارم. اونم احساس میکنم ما دوتا رو دوست داره:) باهام دست داد! دلم تنگ شده بود براش بعد از همین دو هفته!
زنگ زدیم به ماهان. قرار شد ساعت 6 خیابون گاز باشه تا من هم به سرویس برسم. خودش تا 6 کلاس داشت و میدونم که چقدر خسته بود ولی قبول کرد. 6 و نیم اومد. همون لحظه که داشت به شعله زنگ می زد من یهو دیدمش گفتم اون ماهان نیست؟! و ماهان بود:) دست دادیم! راحت تر از دفعه پیش و پیش تر! راه افتادیم طرف خیابونی که سرویس من میاد. یهو یه پارک دیدیم و رفتیم نشستیم رو یه نیمکت. ماهان وسط! تو راه هی دلم میخواست منم دسشو بگیرم ولی روم نشد. وقتی تو پارک بودیم برامون یه دکلمه خوند و آخرش که درباره ی سه تا رفیق بود دستشو گرفت جلوم که دستمو بذارم تو دستش! اول هنگ بودم ولی بعد با تمام میل دستشو گرفتم و اون محکم گرفت! حرفش که تموم شد دستشو شل کرد که اگه راحت نیستی دستتو بردار! برداشتم! طی یک عملیات زبان بازانه دستبند خوشگلش رو ازش گرفتم به عنوان کادوی تولد! دوتا دستنبد داشت ماهان. اون روز شنبه همین هفته که رفته بودیم ارائه ش رو ببنیم با شعله اون دوتا دستش بود و ما خیلی تو دلمون بود! اون لحظه تو پارک با اطمینان گفت که این دستبندها اندازه دست شما دوتا نمیشه! و من با قطعیت گفتم میشه! بده امتحان کنم! و شد! شعله عشقم واسه دستش خیلی گشاد بود! در واقع اون یکی خیلی گشاد بود و شعله اون اولش بخاطر رنگ پالتوم اون که سایزش خوب بود رو داده بود بهم و منم خوش شانس! ماهان مهربون نگاه کرد و گفت برش دار! برای خودت! گفتم واقعا؟! گفت واقعا! به شعله نگاه کردم که اجازه بگیرم! انگار که واقعا شعله مامانم باشه! شعله گفت بردار :) منم از خدا خواسته!:)))) هنوز دستمه و هر بار بهش نگاه میکنم احساس خیلی خوبی پیدا میکنم:) موقع خداحافظی هم کاملا بی اراده دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم:) ماهان رو دوست دارم. بخآطر آرامشش. یک هفته دیگه تولدشه و میخوایم سه تایی تولد بگیریم براش. بریم لاهیجان اگه خدا بخواد! بخاطر من! چون من شب عاشورا که باهم بودیم گفتم تا حالا نرفتم و خیلی دلم میخواد برم. ماهان هم گفت باهم میریم سه تایی! باید واسش یه کادوی خوب بگیرم. خوبه که هم اون هست هم شعله... خیلی خوبه!
دیشب هم با نازنین و سپیده که واقعا خیلی خوبن. سپیده دو شبه برام کتاب میخونه. میاد رو تختم و میخونه! شبی هفت صفحه:) چقدر دوست دارم این حرکتشو :)
و امروووووز!
امروز و دیروز و روزهای قبل ترش، فکر کنم دقیقا از وقتی آبروم رو مرتب کردم و تمیز کردم هر روز دوستام و هم اتاقیام بهم میگن خوشگل شدی! تا یه ذره آرایش میکنم بهم میگن خیلیییی خوشگل شدی! و من چقددددد انرژی و اعتماد به نفس می گیرم!
امروز خوب آرایش کردم. هر چی بلد بودم! امروز سه شنبه بود و مصطفی رو می دیدم! به قول من و شعله مقیمی و مقتدر! فقط فامیلیاشونو میدونیم! البته من اسم عشقمو میدونم و شعله نمیدونه و به اسم مقتدر حرف می زنیم راجبشون! خلیم قشنگ! ولی خدایی تو کفشونیم! تعریف ازشون برای بعد! صبح مانتوی مشکی پوشیدم. شلوار مشکی. رژ مسی و قرمز. ریمل! و پالتوی خیلی عشق نازنین رو ازش قرض گرفتم! و چقدررررر همه بهم گفتن بهت میاد! کلاس صبح رو یک دقیقه دیر رسیدم و راه نمیداد. شعله هم که خواب مونده بود. نرفتیم دیگه. من کار فتوشاپم رو به احمد دادم و احمد به صابر و صادق داد! البته عیب نداره:)) برای شعله هم درست کردم تا وقتی بیاد. نمره گرفتیم :)) سلف و حرف و آرایش! خنده با بیتا :) و حرکت بی نظیر و خیلی خیلی خاص بیتا! کادوی تولدم رو آورد! یه جعبه بی نهایت با ارزش! یه جعبه فلزی با طرح پاریس و داخلش یک عااااالمه سنگ خوشگل با گل خشک شده و عطر خودش که همیشه می زنه :) خدا میدونه فقط که چقدر خوشم اومد ازش! خیلی خوب بود خیلی خیلی خیلی زیاد! سنگ هاش خیلی خوشگل بودن! میدونست من کلکسیون سنگ جمع می کنم و چقدر دوست دارم سنگ های رنگی رو! خلاصه اینم از این که فوق العاده یود!
بعد از اون رفتیم طرف کلاس. تو کلاس مقتدر نشسته بود و شعله که کیف کرد من از خود گذشتگی کردم که بشینن کنار هم!:))) رفتیم بیرون و برگشتیم که یهو دیدم مصطفی اومده تو کلاس مااا! اینقد ماه شده بود با اون بافت خاکستری و شلوا رو جینش! چقدر خوشم میاد ازش! ینی واقعا عاشق ظاهرشم! ولی یکم که موند رفتتت:( اومدیم بریم دنبالش ولی استاد اومد مجبور شدیم برگردیم:( کل کلاس هم دید زدن و حرف زدن با شعله! استاد گفت نماینده کیه؟! نماینده نداشتیم و استاد هی میگفت یکی داوطلب شه خب. یکی از خانوما حتی! بعد هی داشتن زهرا قاسمی گوه رو پیشنهاد میدادن که شعله یهو گفت مهسا نماینده بشم؟ میتونیم شماره مقتدر رو هم بگیریم!:)))) گفتم آره آره! استاد؟! استاد : بله؟ من : دوستم! شعله گفت میشه من نمآینده شم؟! استاد گفت باشه! هیچی دیگه قدم اول! کلاس هم که تموم شد من سریع بلند شدم که ببینم مقتدر کجا میره که کلاس مصطفی رو پیدا کنم! که دیدم عه این آقای عشق جیگر نشسته رو صندلی تو سالن:))) ولی سرش پایین بود:( فکر کنم اصلا منو ندید:( بعدم که رفتن و من از بالا دید زدم که داشت می رفت و کلی قربون صدقه ش رفتم!:/ شعله رو صدا کردم اومد بغلش کردم! یه ذره چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و بعد هم خدافظی با بچه ها که بریم شاید تو بوفه باشن یا اگه نبودن بریم ایستگاه شاید اونجا باشن! رفتیم بوفه دم در مسعود گفت میرید شهر؟ ما با مکث گفتیم آره. گفت خب من میرم تا اونجا اگه میآید بیاید! رفتیم دیگه خلاصه! مسعود و شاهین جلو نشستن. من و شعله و فائزه عقب. پاترووول! آهنگ های خیلییی خوب شاهین و صدای بلنددد! وای معرکه بود! همه می خوندیم! از اتفاق و چیزی که از فائزه فهمیدیم که بگذریم که به هم ریختم وقتی شنیدم؛ امروز خیلیییی خوب بود. مسعود و شاهین سیگار می کشیدن. و وقتی قرار بود پیاده شیم من با مشورت شعله به مسعود گفتم که میشه پیاده نشیم؟ و دلمون میخواد بازم بمونیم:( گفت باشه. کلی گشتیم کلی حال داد. شعله هم که چند روز بود که هی میگفت دلش سیگار میخواد، سیگار گرفت از شاهین! و کشید! خیلی خفن بود!
بعد هم که پیاده شدیم رفتیم لوازم آرایش خریدیم. جفتمون پنکک و ریمل، من یه رژ هم گرفتم. شعله یهو گفت مهسا دلم دونات میخواد ولی پول ندارم! گفتم بریم میخرم من:)) دوتات نخوردیم ولی یه شیرینی خوشمزه دیگه خوردیم باهم:) بهش گفتم شعله یادته چی شد که ما باهم دوست شدیم؟ گفت نه آخه ما یه مدت طول کشید و اینا! گفتم نه! دقیقا یه روز بود که استارت خورد دوستیمون! گفت کی؟ گفتم یه روز کلاس زبان داشتیم تو دانشگاه. گفتم وایسا یه دیقه. گفت یادمه اون موقع همش آهنگ گوش میدادی! گفتم وایسا و دنبال هندزفریم گشتم. کم کم داشت یادش می اومد کدوم روز رو میگم با توضیحاتم! روزی که بارون می اومد و داشتیم آهنگ گوش می کردیم... قدم می زدیم و خیلی همه چی خوب بود! یادش اومد:) همون آهنگ اون روز گذاشتم و قدم زدیم! بارون می اومد یکم فکر کنم. آهنگ و حرف و حال و عشق! رفتیم سبزه میدون نشستیم و شعله رو یکم بغل کردم و حرف زدیم:) بهترین لحظاتم با این دختره... بعدم که من اومدم خوابگاه.
یادگاری م از فاطمه روی قاب گوشیم...
دفترچه فوق العاده م از شعله...
جعبه بی نظیر بیتا...
لاک دنیا...
و دستبند فوق عزیز ماهان...
تولد شیرین تر از امسال هم داشتم؟! چقدر خوب بود چقدر عزیز بود...
خدایا؟ بدجور شکرت!
از کوزه همان برون تراود که در اوست...
ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35