خرید بک لینک

درباره سایت

از کوزه همان برون تراود که در اوست

آخرین مطالب

امکانات وب

امروز من میتونست جور دیگه ای باشه.

مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تاکسی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خوابیدم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم...

ولی این جوری بود:

با صدای باز شدن در اتاق توسط عموم بیدار شدم. زن عموم صدام کرد و به سختی بیدار شدم. صبحانه مختصر... نون پنیر و شیر داغ... آماده شدیم و راه افتادیم که ناهار خونه ویلایی پویان باشیم. و به به به آفتاب که یک ماه بود داغ دیدنش رو به دلمون گذاشته بود! صندلی گذاشتیم با زن عموم توی حیاط... توی آفتاب! جانمون گرم شد! زن عمو دلش موسیقی خواست. و چه بهتر از نوای تار استاد آیدین؟ کمی دلتنگش شدم... ناهار و آلبالو پلو با سالاد روی سفره گیلانی حصیری که با ساقه برنج درست شده بود. کنار زن و مردی که حقیقتا برای من مادرند و پدر... با مهر بی دریغ... خوابیدن روی زمین و پتو و بخاری! با 1دای رادیوی عمو بیدار شدم. چای و میوه! پرتقال و انار سرخ... خاطره بازی های عمو بهرام... خاطرات سربازی و مار گرفتن! و غروب و راه برگشت به خونه و ثبت خاطرات امروز... امروزی که میتونست جور دیگه ای باشه و نبود! بین خوب و بد بودنش یا بهتر بودن کدوم یکی، میتونی تو قضاوت کنی!

+ I hate you , I love you , I hate that I want you...

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

صفحه بندی