مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تاکسی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خوابیدم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم...
ولی این جوری بود:
با صدای باز شدن در اتاق توسط عموم بیدار شدم. زن عموم صدام کرد و به سختی بیدار شدم. صبحانه مختصر... نون پنیر و شیر داغ... آماده شدیم و راه افتادیم که ناهار خونه ویلایی پویان باشیم. و به به به آفتاب که یک ماه بود داغ دیدنش رو به دلمون گذاشته بود! صندلی گذاشتیم با زن عموم توی حیاط... توی آفتاب! جانمون گرم شد! زن عمو دلش موسیقی خواست. و چه بهتر از نوای تار استاد آیدین؟ کمی دلتنگش شدم... ناهار و آلبالو پلو با سالاد روی سفره گیلانی حصیری که با ساقه برنج درست شده بود. کنار زن و مردی که حقیقتا برای من مادرند و پدر... با مهر بی دریغ... خوابیدن روی زمین و پتو و بخاری! با 1دای رادیوی عمو بیدار شدم. چای و میوه! پرتقال و انار سرخ... خاطره بازی های عمو بهرام... خاطرات سربازی و مار گرفتن! و غروب و راه برگشت به خونه و ثبت خاطرات امروز... امروزی که میتونست جور دیگه ای باشه و نبود! بین خوب و بد بودنش یا بهتر بودن کدوم یکی، میتونی تو قضاوت کنی!
+ I hate you , I love you , I hate that I want you...
از کوزه همان برون تراود که در اوست...ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 22