
نمی خواستم با نیما حرفم بشه. ولی شد. خیلی هم جدی! به یه نتیجه رسیدم. که چشم می زنم خودم رو. دیگران نه ها، اتفاقا همیشه بهتر میشه براشون؛ ولی خودم نه. والا پیامبر راست گفته شوخی نکنید. که شوخی شوخی جدی ناراحتی پیش میاد. این حکایت ما بود امشب. با یه اکانت دیگه برگشتم به همون گروه مزخرف عطا! یه حرف زدم که هر سه چهار نفری که اونجا بودن گفتن مهسا خودتی؟ جمعش کردم ولی دلم میخواست حداقل مهدی بدونه. اینقدر که یادم کرد و گفت کاش بیاد! بابابزرگ 17 ساله! آخر رفتم پی ویش و گفتم که مهسام. ظاهرا همه میدونستن عطا با من دعواش شده به لطف مگی جان! مهدی گیر داد که برگرد و گفتم نه....
ادامه مطلب