-
تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 1:33
[unable to retrieve full-text content]وبلاگ وقتی خوبه که راحت باشی برای نوشتن اونجا وقتی یکی آرامشت رو خراب میکنه و دیگه دستت نره به نوشتن بهتره ببندی بری. ما رفتیم. همین
88
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 5:55
ولی بالاخره که یه روز از زیر بار قرض و مشکلات مالی درمیای؛ خودت و خانواده ت از شر بی پولی و کم پولی راحت میشید انشالله؛ اون روز؟ همون روز دقیقا؟ وقتی که دیگه مشکلی نداری اگه یاد من نیفتادی و دلت منو نخواست و دلت تنگ نشد؟ هر چی میخوای بگو. حالا وایسا نگاه کن.xa0 و در ضمن اون روز هی میگی مهسای دیوونه ...
89
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 5:55
این روزا مثل قبلا تمام تلاشم اینه از تک تک لحظه هایی که زنده ام و فرصت زندگی کردن دارم استفاده کنم. سعی میکنم از چیزای مسخره ناراحت و عصبی نشم. سعی میکنم حتی خیلی از انتقاد های مزخرفی که بهم میشه رو توجه نکنم و تحمل کنم که دوست صمیمی م یه مدته با اخلاقش دیوانه میکنه آدم رو. سعی میکنم درسم رو خوب انج...
90
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 5:54
دقیقا میتونم بگم همه به درک حوصله هیچکس رو ندارم مخصوصا شعله اصلا هیچکس فقط کاش تو بودی میخوام با تو زندگی کنم لطفا همه چیز معجزه بشه و با کسی نباشی لعنتی من جز تو هیچی نمیخوام واقعا
91
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 5:54
میدونی دق چیه؟ دارم دق میکنم از دوریت و فکر کردن به اینکه زبونم لال کسی دیگه ای.. نه نه خدا نکنه... تو رو قرآن فقط مال من باش... مال من شو. شوهر من شو. شوهر قانونی من شو... نذار دق کنم... بخدا حیفه...xa0
79
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
میتونم به دستبندی که توی دستمه نگاه کنم و احساس خوبی پیدا کنم! دیروز کلا با شعله بودم. صبح حمیدی جان نیومد و اول قرار شد با فاطمه و بیتا و احتمالا دنیا بریم لاهیجان. ولی هماهنگ نشد و نرفتیم. فاطمه پشت قاب گوشیم یه گرافیک خیلی باحال کشید! میدونم این لفظ اشتباهه ولی چیز دیگه ای پیدا نکردم! ولی متاسفان...
80
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
امروز من میتونست جور دیگه ای باشه.xa0 مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تاکسی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خوابیدم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم...xa0 ولی این ج...
81
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا با دوست پسر مجازیت بعد از اینکه رفتی مهردادت رو دیدی و بوسیدی و بغلش کردی، بازم دیشب حرف زدی؟ و انگار که توضیح بدهکاری توضیح دادی خودت رو.xa0 xa0 مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا صبح یکم تنبلی کردی و به کلاست نرسیدی؟ هر چند که تقصیر رو مستقیما میندازی گردن فاطمه و ...
82
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
میخوام بعد از 10 روز بنویسم...xa0 از دعوای قبلش نگم... از دو سه روز قبلش نگم که قرار بود برم و نرفته بودم و رفته بودم خونه عموم به جاش.. از اعترافات و حرف های مزخرف خودش نگم که شب قبلش چه خواسته بود از چشمم بندازه خودش رو... از شب و شامی بگم که نتم رو خاموش کرده بودم و روشن کردم و بلیط خریدم برای فر...
83
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
چیکار کنم که بمونی و مال من شی؟xa0
84
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
شب و روزم به هم وصل شدن...xa0 دیشب خواست که حرف بزنیم... حرفای همیشگی... تموم کنیم... گفتم فقط باشه... من اصلا حرف نزنم باهاش xa0فقط باشه. فکر کرد حرفم احمقانه ست و واقعا بود... اما تموم نکرد... گفت هر وقت منطقی پی ام دادی من هستم... تا صبح نخوابیدم... عکس دو نفری مون زو صفحه لپ تاپ... آهنگ و هندزفر...
85
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
xa0. امروز :)xa0 از اولش که بیدار شدم به خودم انرژی مثبت دادم:) البته حموم داغ شب قبلش و خواب شیرین شبانه هم تاثیر خیلی زیادی داشت! و فکر کردن به اینکه این هفته دیگه لازم نیست حرص بخورم و عجله کنم چون بخاطر من استاد رای گیری کرد و بچه ها لطف کردن رای دادن که کلاس ده دیقه دیر تر شروع بشه تا من هم نخو...
86
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
وقتی فهمید بی خبر و سر خود راه افتادم و مخصوصا اون وقت شب دارم بهش خبر میدم حسابی بداخلاق شد و خب کاملا انتظارش رو داشتم. حتی انتظار داشتم بگه از همون راه برگرد و نمیخوام ببینمت. در این حد شناخته بودمش. گوشی رو قطع کرد و گفت دوباره زنگ می زنه بهم. دفعه بعد که زنگ زد کمی آروم تر شده بود ولی نه آروم آ...
87
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 9:24
خسته شدم. به شدت و یکهویی.xa0 دلتنگ مهردادم. به شدت دلتنگشم. و بهش نیاز دارم.xa0 باقی چیزا به درک. همه چیز و همه کس به درک
78
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 22:37
دسشویی داشته باشی حال نباشه که بری از بابات متنفر باشی با عشقت درد و دل کنی و راه منطقی بگه جای مهربونی و دعوا بشه تهش حوصله نداشته باشیxa0 حوصله هیچکس رو بخوای یکی دیگه بت پناه بده که مسخره ست وقتی هیچ حس خاصی نداری بهش و یک حشره تو اتاق باشه و فردا 8 کلاس داشته باشی و ظهر نتونی بخوابی و باید بری ب...
76
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 13:17
سرما خوردم. امروز اولین روز سرما خوردگی بود و به جز آبریزش از سر و کول و چشم و بینی مشکل دیگه ای نبود. و البته الآن کمی سردرد هم اضافه شد.xa0 دیشب با آیدین بعد از یک ماه و 8 روز تلفنی حرف زدم. دلم براش تنگ شده بود. دروغه اگه بگم آیدین رو دوست ندارم. خیلی هم دوستش دارم. یک دوست داشتن عاقلانه و در عین...
74
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 15:09
خداوندا آیا من واقعا لایق اینهمه محبت و نعمتی که بهم دادی هستم؟ واقعا بنده خوبی هستم برات؟ نمازهاری که نمیخونم رو می بخشی؟ خدایا تو منو دوست داری که منو خوشبخت کردی مگه نه؟ آخه من شنیدم که تو از چیزی که فکر کنم مهربون تری. و وقتی من میگم دوستت دارم تو هم حتما دوستم داری. خدایا خیلی ازت ممنونم خیلی خ...
75
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 15:09
ای خدا! مرضیه و احسان به هم میرسن تا چند وقت دبگه... حتما خواستگاری و بقیه به خوبی پیش رفته... حسود نبستم میدونی خودت؛ ولی دلم...xa0 میشه منم به مهردادم برسم؟ یا نه؟...xa0 اه..
73
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 15:06
. فردا تولدمه. خوشحال؟ نه، بیشتر خسته م. یک سال دیگه هم گذشت و ندیدمش... یک سال بدون مهرداد... تلخی ها... و یاد گلو دردی که از بغض زیاد و اشک نریختن بود... باید لاک بزنم امشب. خوشحال باشم که فردا اولین روز از دهه سوم زندگیمه. آغاز 20 سالگی... چقدر زیاد! حس کردم واقعا خانوم شدم! زندگیم خوب بوده توی ا...
72
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 16:22
بذار اینجا رک و راحت بگم حوصله شنیدن ناله های این و اون رو ندارم حوصله هیچ آدمی رو ندارم همه به درک دلم فقط میخواست الآن دو سال پیش بود و من شهر اون بودم و هیچ کدوم ازین اتفاقات گوه نمی افتاد و الآن به جای همه ناراحتی هام خوشحال بودم حوصله حرف زدن با خودش رو هم ندارم حتی چون شکسته تو ذهنم فقط دلم جس...