خرید بک لینک

درباره سایت

از کوزه همان برون تراود که در اوست

آخرین مطالب

امکانات وب

وبلاگ وقتی خوبه که راحت باشی برای نوشتن اونجا وقتی یکی آرامشت رو خراب میکنه و دیگه دستت نره به نوشتن بهتره ببندی بری. ما رفتیم. همین

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: يکشنبه 11 دی 1401 ساعت: 1:33

ولی بالاخره که یه روز از زیر بار قرض و مشکلات مالی درمیای؛ خودت و خانواده ت از شر بی پولی و کم پولی راحت میشید انشالله؛ اون روز؟ همون روز دقیقا؟ وقتی که دیگه مشکلی نداری اگه یاد من نیفتادی و دلت منو نخواست و دلت تنگ نشد؟ هر چی میخوای بگو. حالا وایسا نگاه کن. و در ضمن اون روز هی میگی مهسای دیوونه ی من... کجایی؟ اینقدر دلت تنگ بشه برام که اصلا حتی شاید بغضت هم بگیره از اینکه من احتمالا تنها دختری بودم که تا ته دنیام و بیشتر از توانم جون میدادم واست که خوشحالت کنم فقط و پیشت باشم. اصلا مهرداد میدونی؟ خیال که کنتور نداره. بذار خیال کنم اون روز تو به این فکر هم بیفتی که اگه با مهسا ازدواج کرده بودم زندگیم چطوری میشد؟ مهرداد :( دوست دختر نگرفته باش توروخدا :( نگا من چقد دوستت دارم :( ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 5:55

این روزا مثل قبلا تمام تلاشم اینه از تک تک لحظه هایی که زنده ام و فرصت زندگی کردن دارم استفاده کنم. سعی میکنم از چیزای مسخره ناراحت و عصبی نشم. سعی میکنم حتی خیلی از انتقاد های مزخرفی که بهم میشه رو توجه نکنم و تحمل کنم که دوست صمیمی م یه مدته با اخلاقش دیوانه میکنه آدم رو. سعی میکنم درسم رو خوب انجام بدم و کار کنم چون میان ترم دارم و پایان ترم هم نزدیکه. این روزا تمام فکرم اینه که بابک با کسی رابطه نداره و همش بازیه که من ول کنم. نمیخوام حتی یه ذره فکر دیگه ای کنم و میخوام با فکر مثبت و انرژی اونو برگردونم یا نمیدونم هرچی که دلخواه من باشه. ایمان داشتم به قدرت تمرکز و فکرم و رسیدن به خواسته ام همیشه. و این یکی دو روز اخیر خیلی بیشتر خودشو نشون میده. هر آدمی که دلم میخواد ببینم رو یهو و اتفاقی می بینم. با انرژی فرستادن! هر اتفاقی میخوام بیفته میفته چه توی دانشگاه چه بیرون. خیلی از دلخواه هام اتفاق میفته و من میخوام که لذت ببرم از همه چیز. خوابگاه بودن خیلی اعصابم رو آروم میکنه. و اصلا دلتنگ خونه و شهرم نیستم. اینجا دارم یاد می گیرم بزرگ شدن رو. یاد می گیرم کنترل احساسات و هیجانات منفی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 5:55

دقیقا میتونم بگم همه به درک

حوصله هیچکس رو ندارم

مخصوصا شعله

اصلا هیچکس

فقط کاش تو بودی

میخوام با تو زندگی کنم

لطفا همه چیز معجزه بشه و با کسی نباشی

لعنتی من جز تو هیچی نمیخوام واقعا

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 5:54

میدونی دق چیه؟

دارم دق میکنم از دوریت و فکر کردن به اینکه زبونم لال کسی دیگه ای.. نه نه خدا نکنه...

تو رو قرآن فقط مال من باش... مال من شو. شوهر من شو. شوهر قانونی من شو... نذار دق کنم... بخدا حیفه...

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 5:54

میتونم به دستبندی که توی دستمه نگاه کنم و احساس خوبی پیدا کنم! دیروز کلا با شعله بودم. صبح حمیدی جان نیومد و اول قرار شد با فاطمه و بیتا و احتمالا دنیا بریم لاهیجان. ولی هماهنگ نشد و نرفتیم. فاطمه پشت قاب گوشیم یه گرافیک خیلی باحال کشید! میدونم این لفظ اشتباهه ولی چیز دیگه ای پیدا نکردم! ولی متاسفانه قبل از اینکه بهش روغن جلا یا فیکساتیو بزنم توی جیب پالتوم یکم پخش شد رنگش:( با شعله رفتیم بیرون. دقایق زیادی نشستیم سر مصلی و حرف زدیم. خاطره بازی از همدان و کرمان. یه حرفایی شد که دوتایی بریم همدان باهم... و بعدش یک روز سنه... پول داریم... ترس داریم! بعد رفتیم طرف مدرسه هنرستان شعله. رفتیم و کلاساشونو بهم نشون داد. احساس خوبی بود. احساس یه مدرسه داشت. حیف که دوران مدرسه ام خیلی اذیت شدم.. وگرنه مدرسه خوبه! بعد از اونجا رفتیم پارک. همون پارکی که اسمشو نیار! عکسای دوتاییمون خیلی خوب شدن. دوستشون دارم:) و بعد هم طی یک حرکت رفتیم شکایت اون مردک دیوث رو کردیم به گشت پارک:| برگشتیم طرف ایستگاه سرویس. سلف ناهار داشتیم. با راننده یکی از سرویس ها اندکی حرف زدیم و من زبون بازی کردم :| توی مسیر کلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

امروز من میتونست جور دیگه ای باشه. مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تاکسی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خوابیدم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم... ولی این جوری بود: با صدای باز شدن در اتاق توسط عموم بیدار شدم. زن عموم صدام کرد و به سختی بیدار شدم. صبحانه مختصر... نون پنیر و شیر داغ... آماده شدیم و راه افتادیم که ناهار خونه ویلایی پویان باشیم. و به به به آفتاب که یک ماه بود داغ دیدنش رو به دلمون گذاشته بود! صندلی گذاشتیم با زن عموم توی حیاط... توی آفتاب! جانمون گرم شد! زن عمو دلش موسیقی خواست. و چه بهتر از نوای تار استاد آیدین؟ کمی دلتنگش شدم... ناهار و آلبالو پلو با سالاد روی سفره گیلانی حصیری که با ساقه برنج درست شده بود. کنار زن و مردی که حقیقتا برای من مادرند و پدر... با مهر بی دریغ... خوابیدن روی زمین و پتو و بخاری! با 1دای رادیوی عمو بیدار شدم. چای و میوه! پرتقال و انار سرخ... خاطره بازی های عمو بهرام... خاطرات سربازی و مار گرفتن! و غروب و راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا با دوست پسر مجازیت بعد از اینکه رفتی مهردادت رو دیدی و بوسیدی و بغلش کردی، بازم دیشب حرف زدی؟ و انگار که توضیح بدهکاری توضیح دادی خودت رو. مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا صبح یکم تنبلی کردی و به کلاست نرسیدی؟ هر چند که تقصیر رو مستقیما میندازی گردن فاطمه و چراغ روشن کردنش سر 7 صبح و کاملا حق داری. مثلا صمیمی ترین دوستت با دو سه تا از دخترای دیگه پشت بوفه باشن و ازت عکس پاییزی خوب بگیرن و بگی ممنون که اتفاق بد امروز به در شد و حتما امروز روز خوبی خواهی داشت. و هی انرژی مثبت بفرستی برای خودت. بعد عصبی بشی یکم که چرا دوستت عکاسی کردن از کلاس ها رو تموم نمی کنه؟ و تو گرسنه ت باشه. و سر ناهار شوک مسخره از حرف کسی که فکر میکردی دوستته که دیگه با من اینجوری حرف نزنید و تیکه نندازید! و اضافه کنه مخصوصا تو! و تو فقط تعجب! و به حرف مهردادت فقط سکوت کنی و توضیح ندی چون حوصله توضیح دادن نداری و فکر میکنی مسخره ست. و فقط همه چیز رو کوفت کنه بهت. و باز سعی کنی به خودت مسلط بشی و بگی عیب نداره. پیش میاد. و همون لحظه مصطفی رو با یه دختره جلوت ببینی! وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

میخوام بعد از 10 روز بنویسم... از دعوای قبلش نگم... از دو سه روز قبلش نگم که قرار بود برم و نرفته بودم و رفته بودم خونه عموم به جاش.. از اعترافات و حرف های مزخرف خودش نگم که شب قبلش چه خواسته بود از چشمم بندازه خودش رو... از شب و شامی بگم که نتم رو خاموش کرده بودم و روشن کردم و بلیط خریدم برای فردا عصرش... و نخوندم پی اماشو... و کما! اغما! به ایمان زنگ زدم جواب نداد. به نیما... یک ساعت حرف... هی مهسا بیخیال شو... هی نیما باید برم که ببینم و تموم شه... سیگار کشیدن های نیما... باشه برو... از اون ساعت تا 4 صبح حرف زدن با ایمان... مهسا بیخیال... ایمان میرم من... مهسا لباس گرم بردار. دوتا مانتو بردار... خوراکی... و مراقب خودت باش... شب بیداری... یه خواب اجباری... خوابگاه... حموم... یه کوله با وسیله ولی بدون یادگاری...بدون هدف... با ترس... بی خبر رفتم دانشگاه که با شعله خدافظی کنم... یه گوشه نشستیم ناهار بخوره. و کوفت شدن بهش با حرف های من...! نگام نمی کرد. دستمو ول کرده بود. رفتیم ایستگاه سرویس. نزدیک ترمینال یهو گفت همراهم میاد تا سوار اتوبوس شم... گریه گریه! نگران بودنش به وضوح معلومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

چیکار کنم که بمونی و مال من شی؟

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

شب و روزم به هم وصل شدن... دیشب خواست که حرف بزنیم... حرفای همیشگی... تموم کنیم... گفتم فقط باشه... من اصلا حرف نزنم باهاش فقط باشه. فکر کرد حرفم احمقانه ست و واقعا بود... اما تموم نکرد... گفت هر وقت منطقی پی ام دادی من هستم... تا صبح نخوابیدم... عکس دو نفری مون زو صفحه لپ تاپ... آهنگ و هندزفری... و دفتر نوشته هاش... و بغضی که نشکست... درد... که کاش وضعیت این نبود... که کاش خدا معجزه کنه... که سهم من بشه... ساعت ها غرق فکرش بودم... و آخر یک جمله... یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند ! نمی شود گفت ؛ آدم را مسخره می کنند ...:) #صادق_هدايت سر ساعت 7 پاشدم... بخاطر دیدن شعله... که دیشب چقدر آرومم کرده بود... خندیدیم... بیتا.. دنیا.. چقدر عزیزن برام هر سه تاشون... و چقدر خوشحال شدم که دیدم دنیا مثل قبل من رو دوست داره... ناهار با شعله بوفه و سوسیس! بدو بدو و بقیه ش تو سرویس! باشگاه.. که من شبیه مرده ها بودم... خسته... روحی و جسمی... شعله که اومد یکم خندیدم ولی همش تو فکر بودم... و خود درگیری برای پیدا کردن عیب های ظاهرم که نکنه مهرداد بخاطر اونا نخواسته منو؟ حرف سیگار شد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

. امروز :) از اولش که بیدار شدم به خودم انرژی مثبت دادم:) البته حموم داغ شب قبلش و خواب شیرین شبانه هم تاثیر خیلی زیادی داشت! و فکر کردن به اینکه این هفته دیگه لازم نیست حرص بخورم و عجله کنم چون بخاطر من استاد رای گیری کرد و بچه ها لطف کردن رای دادن که کلاس ده دیقه دیر تر شروع بشه تا من هم نخوام بدوئم! هرچند هول هولکی ولی خوب آرایش کردم:)) دیگه دستم تند شده! و اینکه دنیا امروز بهم گفت چه خوب خط چشم می کشی :)) و فائزه هم گفت:)))) و چند روز قبلش بیتای عشق گفته بود! و اعتماد به نفس :))))))) مانتو خوب پوشیدم :) عطر خوبمو زدم! دستبند ماهان و انگشتر شعله رو انداختم! با گردنبندی که منو یاد مهرداد میندازه... :) قبلا قرار بود سه شنبه ها به خودمون برسیم من و شعله، بخاطر مقیمی و مقتدر! ولی من بعد از اینکه مقیمی رو با اون دختره و بعدم با مدل موی زشتش دیدم و از چشمم افتاد، انگار تو دلم موند که بهرحال سه شنبه ها و یک روز در هفته تا ماگزیمم چیزی که میتونم به خودم برسم و احساس زیبایی کنم! مرسی اعتماد به سقف! یادم نبود که امروز قراره ماهان رو ببینیم بعد از دو هفته. هرچند که کمی نگرانشم چون امشب داره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

وقتی فهمید بی خبر و سر خود راه افتادم و مخصوصا اون وقت شب دارم بهش خبر میدم حسابی بداخلاق شد و خب کاملا انتظارش رو داشتم. حتی انتظار داشتم بگه از همون راه برگرد و نمیخوام ببینمت. در این حد شناخته بودمش. گوشی رو قطع کرد و گفت دوباره زنگ می زنه بهم. دفعه بعد که زنگ زد کمی آروم تر شده بود ولی نه آروم آروم! نه خوشحال! گفت بپرسم کجام دقیقا و حدودا کی میرسم که پرسیدم و از شانس گفت 3 صبح! وقتی بهش گفتم گفت به به عالیه! :| دوباره زنگ میزنم. آخه من از حرف شعیب فکر می کردم ساعت 5 اینا می رسم. اس ام اس داد و دعواهاشو کرد! دعواهایی که نمیتونست پیش 5 تا از دوستاش بکنه! گفت الان من کجا ببرم تو رو؟ میخوای بیای بین ما 5 تا؟ با چی بیام دنبالت؟ اگه گفته بودی زودتر فلان کار و فلان کار رو می کدم و الآن نمیتونم و خلاصه... [سوار سرویس میشم و از سرمای برف لرزه میفته به بدنم... گلو درد کمی اذیتم میکنه... و دلتنگ شدم وقتی شروع کردم اینا رو بنویسم... ] وسط اون حرف ها و دعواهاش گفت توقع داری الآن خوشحال بشم؟ و همین جمله ش خیلی دلم رو شکست... و بعد از اون هر چیزی گفت فقط کوتاه می گفتم باشه... گفت وقتی نزدیک سنه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

خسته شدم. به شدت و یکهویی.

دلتنگ مهردادم. به شدت دلتنگشم. و بهش نیاز دارم.

باقی چیزا به درک. همه چیز و همه کس به درک

برچسب: نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

دسشویی داشته باشی حال نباشه که بری از بابات متنفر باشی با عشقت درد و دل کنی و راه منطقی بگه جای مهربونی و دعوا بشه تهش حوصله نداشته باشی حوصله هیچکس رو بخوای یکی دیگه بت پناه بده که مسخره ست وقتی هیچ حس خاصی نداری بهش و یک حشره تو اتاق باشه و فردا 8 کلاس داشته باشی و ظهر نتونی بخوابی و باید بری باشگاه و عذاب وجدان که چرا یک هفته و نیم نرفتی؟ و آرامشی که هی گم میشه... مرسی زندگی! مرسی که عشقم مال من نیست که هی بخوام برم فال بگیرم که بگه حرف نزن تا سبک نشی! مرسی زندگی مرسیادامه مطلب

برچسب: 786 area code,781 area code,785 area code,787 area code,787,78,780 area code,78 kg to lbs,786,78 camaro, نویسنده: پارسا شجاعی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 22:37

صفحه بندی