52

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

مثل تمام وقت های دیگه توی این یک سال اخیر، باز هم ثابت کردی لیاقت دوست داشته شدن بی اندازه از جانب من رو نداری. به این فکر می کنم که احتمال قطع به یقین این یکی از دعا های شر مادر جانم است که مهرت این گونه بر جان من فرو رفته. که می بینم مرا نمی خواهی و باز می خواهمت... از خیانت حرف نمی زنم. چیزی که عوض دارد گله ندارد. و این دل و مهر تو را چرکین کرده... و هر چه خواستم با جوهر دلم بشویمش بی فایده بود.

و از آن طرف... از بدبختی ام است که آیدین را نمی بینم. نمی توانم تمام روح و جانم را تقدیمش کنم. می بینم که با تمام جانش مرا می خواهد. می بینم که التماس می کند برای او باشم. که برایش وقت بگذارم. احوالش را بپرسم... و من در فکر این روز را شب می کنم که بابک چه می کند! چطور به دیدنش بروم!

اول خواستم نگویم. ولی نمیشد. به آیدین گفتم که دیشب چه کرده ام و با رقیب عشقی اش حرف زدم. این نهایت پستی مرا می رساند که این گونه با او بازی کردم. بغض کرد. گریه کرد. شاید نیم ساعت شد که سکوت کرده بودیم هر دو. بیش از ده بار خواست تلفن را قطع کند ولی مانع شدم. اصرار کردم بماند. گفت نمی تواند. گفت طاقت ندارد. گفت شرمنده است ولی تاب ندارد. خواست برای همیشه برود. برای یک لحظه دلم واقعا لرزید که نکند دیگر او را نداشته باشم؟ با محبت بی دریغش همیشه تنها پناه من بود... دلش خون بود ولی مرا آرام می کرد. از ته دل می خواست که بابک دیگر هرگز برنگردد، ولی به من امید می داد که باز خواهد گشت. پدرم بدی کرد. بار بدی دیدن از او سنگین بود. روی دوش آیدین گذاشتم. بابک خیانت کرد. بارش را روی دوش آیدین انداختم. از دست هم اتاقی و هم کلاسی شاکی می شدم. آیدین آرامم می کرد. آیدین مردی بوده که همیشه به اون تکیه کرده ام.

کمی که آرام گرفت گفت همان امثال بابک بهترند انگار. گفت چطور می توانی؟ به تو آن همه بدی کرد. تو را ندید. ترکت کرد. خیانت کرد. باز هم به سمتش می روی و تقاضا می کنی که ببینی اش؟! گفت آن وقت من که خودت بهتر می دانی چه دخترکانی برایم پیغام و پسغام می فرستند و فقط آرزو دارند یک بار من به ایشان جواب مثبت دهم، همه را به تو ترجیح داده ام و گفتم تا مهسا هست دختر دیگری راه ندارد... راست می گفت. نمی دانم این چه مرض لاعلاجی ست که این طور بیمار گونه کسی که مرا نمی خواهد را طلب می کنم... با ناباوری پرسیدم واقعا میخواهی بروی؟ گفت بله. سخت است ولی دیگر نمی توانم...

با بغض گفتم نرو. چیزی نگفت. می دانستم گریه میکند. گفتم فقط بمان. سرد باش. اصلا سخن نگو. ولی بمان. گفتم تو بروی من دیگر هیچ پناهی ندارم. گفتم دوستش دارم. بی معطلی گفت نداری! گفتم خوب می دانم که ذره ای لیاقتت را ندارم. چیزی نگفت. بغضم شکست. گفتم آرزو می کنم هیچوقت به دردی که من گرفتارم دچار نشوی. که بیمار گونه عاشق کسی شوی که نمی خواهدت و هیچ راهی وجود ندارد که به او برسی...

بغلم کرد. مرا بوسید. باز هم شد همان پدر مهربان... شوخی کرد و خندیدم. و تمام شد... صبح شده بود و خوابش برد...

نمی دانم چه خوبی ای کرده ام که او را خدا به من هدیه داده است... فقط می دانم با خودخواهی دارم زجرش می دهم... شرمنده ام... شرمنده...

از کوزه همان برون تراود که در اوست...

ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال می‌کنید

برچسب: 520 area code,529 plan,52,529,520,5280,52 inches in feet,528 hz,52 kg to lbs,529 ny, نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 6:44

صفحه بندی