یه آزمایش خون هم بود. به خودم تلقین می کردم غش نمی کنم دیگه. مامانم اصرار داشت دراز بکشم تا خون بگیرن ولی گفتم نه و خوبم. طفلک مادرم. هر سه چهار باری که غش کردم همیشه افتادم رو اون. و به سختی منو گرفته. می شنوم چی بهم میگن ولی نمیتونم حرف بزنم. نمیتونم عکس العمل نشون بدم. خدا رو شکر امروز غش نکردم. حرف بابک می افتاد تو سرم: "ترسو:| از سوزن ترسیدی؟:| " و بعدش که میگفت حساسی به خون گرفتن. نگران نباش چیزی نیست! و من دلم میخواست چیزی باشه که نگرانم بشه.
دیشب به آیدین می گفتم دلم میخواد سرطان داشته باشم! گفت خفه شو! دلش خون بود از همون شش ماهی که مادرش سرطان داشت و درمان سختش. می گفتم خیلی خوبه همه نگرانت میشن. باز گفت خفه شو! گفتم همه میترسن که داره می میره. بذار به چیزایی که دلش میخواد برسونیمش. گفت بار آخره میگم خفه شو! گفتم باشه باشه! و خندیدم. ساکت موند و چیزی نگفت. نمیدونم داشت به چی فکر می کرد...
از ظهر دارم بابک رو تصور می کنم که حتما کلی از کارها به دوش اونه طبق معمول. اینو ببر، اونو بیار، برو دنبال این، فلانی رو برسون، اینو بخر، اوتو تحویل بده. حتما امشب توی کت و شلوار برادر دامادی کلی خواستنی تر و مرد تر جلوه می کنه. حتما امشب پرستو هم هست. شاید اگه ببینه توی دلش بگه اگر نامزدی رو چهار پنج سال پیش به هم نزده بود، حتما اون عروس اول این خانواده بود. شاید خودش رو کنار بابک تصور کنه. که اگر عقد بسته بودن پدر و مادر بابک چقدر برای اون خرج می کردن و سفره عقدش چطوری می شد. شاید هم اصلا این فکرا رو نکنه. من ولی به این فکر می کنم که اگه از دلخواهم از هنر گذشته بودم، شاید امشب این من بودم که با افتخار کنار بابک می ایستادم و برای روژنا ادای جاری ها رو درمیاوردم! به مادر بابک کمک می کردم. به هدیه می گفتم چقدر خوشگل شده. و حتما خوشگل شده:) نمیتونم تصور کنم نیما بدون اون موهای بلند و آشفته و سیبیل چه شکلی میشه! دوست داشتم امشب اونجا بودم.
+ یک لحظه حالم به هم خورد از نوشتن مزخرفاتم... از دفعه بعد اسم ها رو عوض می کنم...
+ و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد؟و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟آدم پر می شود...جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند،نخواهد دلش برای آدمی دیگر بلرزد و هیچ گاه دچار تردید نشود
*سمفونی مردگان_عباس معروفی
+ این پی نوشت دومی انگار از زبان من بود. اینقدر که من به فکرش بودم و هستم، آیا مادرش هم به فکرش هست؟!
از کوزه همان برون تراود که در اوست...
ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال میکنید
برچسب: 538,538 polls,53,530 area code,538 podcast,53 kg in pounds,53 by the sea,531,535i,53 bank near me,
نویسنده:
بازدید: 7