دیروز صبح رفتم دانشگاه و طبق معمول میدونستم کلاسی در کار نیست!وقتی رسیدم استاد رفته بود البته ولی خب فرزانه و فاطمه و دنیا گفتن به استاد میگن که منم اومده بودم و حضور بزنه هفته بعد:) شعله قرار بود ساعت 10 بیاد دانشگاه و با دنیا قرار شد یکم بگردیم تا شعله برسه. رفتیم بوفه دانشکده خودمون که تازه باز کردن و کلی ذوق و اینا! شعله زنگ زد که منم خورد قطع شد و همون لحظه دیدمش از دور:) رفتیم پیش هم و خلاصه گفت منم میخوام بوفه رو ببینم که رفتیم دید و بعد رفتیم دانشکده آموزش که شعله دو سه تا درس دیگه برداره. دیشب شعله خواسته بود ظهر بیاد خوابگاه پیش من:) به دنیا گفتیم اونم بیاد ولی گفت نه و میره کتابخونه و بعدم که باشگاه داشت. خلاصه رفتیم خوابگاه و اتاق و اینا رو به شعله نشون دادم. یخ ذره غیبت کردیم و عکس ها تولد دوستاشو بهم نشون دلد:) قرار شد ماکارونی درست کنیم مثلن! قابلمه م که گم شده بود! تابه ک نداشتم! همه رو از وسایل شیوا و سپیده برداشتم. تمام موادش که چسبید و له شد! ماکارونی هم ته گرفت! خیلی بد شد آبروم رفت پیش شعله! هرچند که گرسنه بودیم و خوردیم به زور ترشی! نمک هم نداشت راستی!
بعدش رفتیم بیرون که شعله بره باشگاه منم بشینم نگاش کنم!:)) دو ساعتی شعله ورزش کرد و دائم کنارش بودم و حرف زدیم! تصمیم گرفتم منم برم از هفته دیگه. ببینم چی میشه.
بعدش یهو از دهنم در رفت که شعله ماهان نمیاد؟! روز قبلش هم که ماهان رو با دنیا تو خیابون دیده بودیم و من با شعله حرف زده بودم و شعله پی ام منو که از ماهان تعریف کرده بودم فرستاد واسش! هرچند که ماهان دوست دختر داره. ولی دیروز به شوخی شعله یکی دو بار گفت که میخواسته من و ماهان یه جورایی همدیگه رو ببینیم:)) نمیدونم شایدم من بد برداشت کردم. خلاصه! شعله زنگ زد به ماهان و گفت مهسا هم هست بیا دیگه! اونم گفت بخاطر مهسا میام!
شعله بهم گفت که منو میخواد ببره جای همیشگی شون با ماهان:) گفت حتی زهرا رو هم اینجا نیاورده! یه پارک خیلی خلوت و دنج و قشنگ و فوق العاده بود. پارک مفاخر اگر اشتباه نکنم! ماهان قبل از ما رسیده بود. با ادب... مثل دو برخورد قبل! جو خب سنگین بود! ولی شعله اصلا نذاشت سکوت طولانی بشه و کنترل رو دست گرفت! ماهان گفت خوبی مهسا؟ یکم جا خوردم که مهسا رو خالی گفت! مهسا خانوم شاید! گفتم ممنون شما خوبین؟! نمیخواستم فعل رو جمع ببندم ولی از دهنم در رفت. اون باز برای صمیمیت گفت قربونت برم خوبم منم! بعد پرسید راسته که میگن دختر های شهر شما خیلی خوشگلن؟! گفتم منو ببین! من خوشگل نیستم! و بعد شعله وارد بحث شد و خنده و ادامه! نشستیم رو یه نیمکت. 1 ساعت وقت داشتیم. بیشتر اون دوتا حرف زدن و من یکی دو بار با ماهان چشم تو چشم شدم که هر بار من نگاهمو می دزدیدم. ماهان فوق العاده مرد آرومیه. با ادب. و متین و با شخصیت. اگر مهرداد نبود شاید واقعا به شخصیتش علاقه مند می شدم. یه پسر بلند قد و لاغر. با صورت استخونی و موهای مشکی. ساعت 7 بلند شدیم که منو ببرن سر خیابون تاکسی بگیرم که به سرویس خوابگاه برسم. خداحافظی کردیم و من جدا شدم. من به شعله گفته بودم که ماهان دستشو گذاشته بود رو سینه ش و با ادب سلام داده بوده روز قبل، من خیلی خوشم اومده! شعله هم همون پی ام رو فوروارد کرده بود واسه ماهان! ماهان هم دیروز هم وقت سلام هم خداحافظی هم یکی دو جای دیگه دستشو به نشونه ادب همونجوری کرد! هرچند که من به سرویس نرسیدم و با تاکسی اومدم خوابگاه، و بعد کلی کار داشتم و شب هم خیلی خسته بودم، ولی بی نهایت روز فوق العاده ای داشتم:) فقط بخاطر وجود دختری به اسم شعله. که با اومدنش به من بی نظیر ترین خوشی ها رو میده! خوشی های کوچیک ولی باارزش! ولی دائمی! روزی پنجاه تا خوشی کوچیک! پنجاه بار حالم رو خوب میکنه:) دلم میخواد تا همیشه دوستم بمونه...
از کوزه همان برون تراود که در اوست...ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 9