86

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

وقتی فهمید بی خبر و سر خود راه افتادم و مخصوصا اون وقت شب دارم بهش خبر میدم حسابی بداخلاق شد و خب کاملا انتظارش رو داشتم. حتی انتظار داشتم بگه از همون راه برگرد و نمیخوام ببینمت. در این حد شناخته بودمش. گوشی رو قطع کرد و گفت دوباره زنگ می زنه بهم. دفعه بعد که زنگ زد کمی آروم تر شده بود ولی نه آروم آروم! نه خوشحال! گفت بپرسم کجام دقیقا و حدودا کی میرسم که پرسیدم و از شانس گفت 3 صبح! وقتی بهش گفتم گفت به به عالیه! :| دوباره زنگ میزنم. آخه من از حرف شعیب فکر می کردم ساعت 5 اینا می رسم. اس ام اس داد و دعواهاشو کرد! دعواهایی که نمیتونست پیش 5 تا از دوستاش بکنه! گفت الان من کجا ببرم تو رو؟ میخوای بیای بین ما 5 تا؟ با چی بیام دنبالت؟ اگه گفته بودی زودتر فلان کار و فلان کار رو می کدم و الآن نمیتونم و خلاصه...

[سوار سرویس میشم و از سرمای برف لرزه میفته به بدنم... گلو درد کمی اذیتم میکنه... و دلتنگ شدم وقتی شروع کردم اینا رو بنویسم... ]

وسط اون حرف ها و دعواهاش گفت توقع داری الآن خوشحال بشم؟ و همین جمله ش خیلی دلم رو شکست... و بعد از اون هر چیزی گفت فقط کوتاه می گفتم باشه... گفت وقتی نزدیک سنه شدی بهم خبر بده. گفت برای میدان قبا تاکسی بگیر و من دور میدون وایمیسم منتظرت. گفتم باشه. چند دقیقه بعد گفت سعی کن بخوابی که فردا سرحال باشی... حالا یه روز داری میای... باز کوتاه گفتم باشه... آروم تر شد... فکر کنم دوستاش باهاش حرف زده بودن که ببین تا اینجا بخاطر تو داره میاد و باهاش بد حرف نزن... چه دلم برای خودم سوخت!

مهربون شد یهو... گفت بیا خوشحال باشیم... لبخند بزن... بالاخره همدیگه رو می بینیم... و همون لحظه از چشمت می افتم چون تازه ریشمو زدم! خودش هم میدونست حرفش چقدر مسخره ست! میدونست من برای تک تک حالاتش می میرم! با ریش یا بدونش برام فرقی نداشت... بهش گفتم اگه زودتر گفته بودم تو بهانه جور می کردی. قبول نمی کردی. و هزار تا چیز دیگه... نمیخواستم برای من به زحمت بیفتی...

و کم کم خوب شدیم... گفت نه برای اونجا تاکسی نگیر. بیا بلوار جام جم. گفتم باشه عزیزم. و بعد از نیم ساعت دوباره گفت با یکی از دوستاش میاد ترمینال دنبالم... از اون به بعد فقط موزیک گوش کردم. و اصلا نفهمیدم ساعت چطوری گذشت...

فکر کنم یه ربع به 3 بود که پیام داد و پرسید کجایی؟ گفتم نمیدونم. فقط چندتا تونل رد کردیم. یهو گفت رسیدی که دیوانه! و یه تابلو دیدم که نوشته بود صلوات آباد! گفتم بهش. گفت چند دقیقه دیگه می رسی و صبر کن میام عزیزم... و کمتر از ده دقیقه بعدش من ترمینال بودم... یا شاید برای من زود گذشت... باورم نمیشد این منم که اینجام... باورم نمیشد و از خودم می پرسیدم مهسا اینجا چیکار میکنی؟ ترمینالش واقعا کوچیک و ترسناک بود! با چندتا مرد. بهش گفتم که اینجا ترسناکه و فقط یک جمله ش برای ساعت ها منتظر موندنم کفایت می کرد! " قربونت برم دو دقیقه دیگه ترمینالم."

دونه دونه ماشین هایی که می اومدن رو نگاه می کردم. اصلا نمیدونستم با چه ماشینی میاد. توقع پراید رو داشتم! یه دختر جوون تنها با یه جفت هندزفری سفید توی گوشش... پالتوی آبی و مقنعه ای که داد می زد دانشجوئم... با یه کوله قهوه ای...

تصمیم گرفتم دیگه به ماشین ها نگاه نکنم که اگه هم اومد اون اول منو ببینه! خدایا! هنوزم از فکرش تمام تنم غرق هیجان میشه... یه ال نود کاربنی اگر اشتباه نکنم... زنگ زد بهم... کجایی مهسا؟ ترمینالی؟

آره...

تو همونی که هندزفری تو گوشته؟!

آره... تو کجایی؟ دیدمت.... دیدمت...

یه نفر که جلو نشسته بود و گوشی کنار گوشش بود. یکی که توی تاریکی چهره ش رو نمی دیدم ولی شبیه مهردادم بود... جلوی پام ایستاد... و من مات... پیاده شد...

یه جوان قد بلند لاغر... با لب هایی که می خندید... با صورت بدون ریش! با یه کاپشن چرم تنش... فقط نگاش می کردم... دستشو آورد جلو که دست بدیم... من خجالت! حس غریبی بود! انگار که داری با یه غریبه دست میدی! غریبه ای که از مادرم بهم نزدیکتر بود... غریبه ای که تمام زندگیم بود... خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین... خواست بغلم کنه... خجالت نمیذاشت کاری که دلم میخواد رو انجام بدم... خودمو کشیدم عقب... اصلا یادم نمی اومد چی داشت می گفت. فقط گفتم چقدر فرق داری...! گفتم خیلی خوبی خیلی خیلی... یه چیزایی گفت و خندید. یه چیزایی تو این مایه ها که آره گفته بودم زشتم و بدت میاد ازم! دوستش توحید بود اسمش. مهرداد معرفی کرد. توحید پیاده شد و سلام کرد بهم. و هیچ کدوم از حرفام با اون رو یادم نیست! فقط یادمه تعارف کردم و گفتم شرمنده که این وقت شب شما رو آواره خیابون کردم... یادمه فقط گفت که نه من شب تا صبح بیدارم!

مهرداد در رو باز کرد برام. نشستم عقب. پشت سر خودش. موهاش رو نگاه می کردم. گوشاش! که 4 سال جزء به جزء ش رو نگاه کرده بودم...

پایان قسمت دوم

از کوزه همان برون تراود که در اوست...

ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 9:24

صفحه بندی