از اولش که بیدار شدم به خودم انرژی مثبت دادم:) البته حموم داغ شب قبلش و خواب شیرین شبانه هم تاثیر خیلی زیادی داشت! و فکر کردن به اینکه این هفته دیگه لازم نیست حرص بخورم و عجله کنم چون بخاطر من استاد رای گیری کرد و بچه ها لطف کردن رای دادن که کلاس ده دیقه دیر تر شروع بشه تا من هم نخوام بدوئم! هرچند هول هولکی ولی خوب آرایش کردم:)) دیگه دستم تند شده! و اینکه دنیا امروز بهم گفت چه خوب خط چشم می کشی :)) و فائزه هم گفت:)))) و چند روز قبلش بیتای عشق گفته بود! و اعتماد به نفس :)))))))
مانتو خوب پوشیدم :) عطر خوبمو زدم! دستبند ماهان و انگشتر شعله رو انداختم! با گردنبندی که منو یاد مهرداد میندازه... :)
قبلا قرار بود سه شنبه ها به خودمون برسیم من و شعله، بخاطر مقیمی و مقتدر! ولی من بعد از اینکه مقیمی رو با اون دختره و بعدم با مدل موی زشتش دیدم و از چشمم افتاد، انگار تو دلم موند که بهرحال سه شنبه ها و یک روز در هفته تا ماگزیمم چیزی که میتونم به خودم برسم و احساس زیبایی کنم! مرسی اعتماد به سقف!
یادم نبود که امروز قراره ماهان رو ببینیم بعد از دو هفته. هرچند که کمی نگرانشم چون امشب داره میره تهران و دکتر و قلب مریضش... الهی زودی خوب بشه این رفیق جدید مهربونم:(
تو سرویس صبح با دشمنم مجبور شدیم توی یه ردیف بشینیم. و به خودم واقعا افتخار میکنم که به جایی رسیدم که میتونم با کسی که ازش خوشم نمیاد اینقدر اوکی حرف بزنم در حدی که وسطا یهو به خودم بگم این همونه که بدت میاد ازش ها؟! و نذارم همچین چیزی روزم رو خراب کنه.
امروز البته پیش بینی کرده بودم و ژاکت پوشیده بودم زیر مانتو و زیر شلوار جینمم ساپورت گل گلی مو درنیاوردم! و هوای فوق سرد برام کمی قابل تحمل بود! هرچند که فقط فکر کردن به شعله اولا، و بعد هم بقیه دوستام دلم رو اونقدر گرم میکنه که دیگه سرمای هوا اونقدر روم تاثیر نداره و تحمل پذیر میشه برام!
امروز تقریبا معجزه شد و استاد دیر رسید! و شعله که خواب مونده بود و سه تا غیبتش پر بود به کلاس رسید فقط چند ثانیه قبل از استاد! دنیا برای اولین بار موهاشو فر کرده بود و خیلی بهش میومد و خوشگل شده بود! شب قبل هم که شیوای زیبا و سپیده کلی خوشگل شده بودن با تغییرات موهاشون!
کلاس رزیتا هم که ساعت بعد بود تموم شد و کلی گوش کردم و یاد گرفتم ادامه روند چاپ صنعتی و افست ورقی رو!
سلف یه ته دیگ بزررررگ بهم رسید با قرمه سبزی! و خداروشکر که سالمم و میتونم بخورم و سیر شدم!
کلاس عظیم تشکیل نشد و من به دوستم شعله خیانت کردم و با مقتدر سر سوزنی لاس زدم:)))))
بیتا نیومده بود :( بهش زنگ زدیم و گفتم که جاش خالیه و فردا می بینمش ایشالا :) گفتم بهش که چقدر دوستش دارم:*
هیچی دیگه زنگ زدیم به ماهان و خیابون گاز همدیگه رو دیدیم. ماهان زیاد اوکی نبود ولی به پیشنهاد من رفتیم کافه. اولین بار بود می رفتیم کافه سه تایی. کلی هم گشتیم که یه جا باز باشه. و طبق معمول... کافه من رو به شدت یاد مهرداد میندازه و بغض... همش دلم میخواد کنارم بود... هرچند که به آرزوم رسوند و باهم رفتیم کافه... اونم چه کافه ای! چه موسیقی ای! چه بوی سیگاری و چه یادگاری های قشنگی! دوتا غنچه گل که حالا خشک شدن و توی پاکت سیگارش توی کمدمن! :)
دو ساعت درگیر انتخاب منو بودیم و آخر من گفتم کیک بستنی و بعد کیک و چایی و شعله هم همین و ماهان هم فقط یه نوشیدنی داغ که تلخ نباشه! شیر کاکائو :) حرف زدیم کلی... من پیش ماهان نشستم. شعله خودش خواست اونجا بشینم.
سفارشامون رو که آورد من اولین چنگال کیک رو گذاشتم تو دهن ماهان! نمیخوام به احساسات و جنسشون فکر کنم. به حس خوب فکر می کنم فقط :) من شیر کاکائوش رو با شکر هم زدم! و ماهان خیلی نزدیک نگام می کرد! که البته بی منظور! من هی می رفتم تو فکر. فکر خونه. و بیشتر از اون فکر مهرداد... شعله من رو از فکر در می آورد و ماهان هم با نگاهش می پرسید چته مهسا؟! یهو ماهان سرش رو گذاشته بود رو میز شروع کرد حرف زدن. من اول متوجه نشدم چی شده و فقط خواستم دلداری بدم. ولی بعد که شروع کرد حرف زدن و اون تهمت مسخره... من یه لحظه ذهنم جرقه زد الآن باید دستشو بگیرم. و گرفتم. محکم. تا نیم ساعت بعد هم ول نکردم. امروز ماهان یه بار بغلم کرد و سرمو بوسید و یه بار هم لپمو! چرا حس بد پیدا نمی کنم؟ چرا ماهان رو پسر نمیدونم؟! چرا فقط حس مثبت ازش می گیرم؟ حتی موقع خداحافظی خودم بغلش کردم و گفتم مراقب خودش باشه. الآنم بهش پیام دادم که به سلامت برگرد زودتر.
امشب برف بارید! و هنوز داره می باره... شعله اینا نمیتونن خوشحال باشن... و من به مهردادم فکر می کنم که دستکش داره؟ و حتما اونجا خیلی سردتره. و به اون حرفش که هر وقت برف می بینم یاد تو می افتم که چقدر عاشق برفی! کاش کنارم بودی مهرداد...
+ شب بخیر... !
از کوزه همان برون تراود که در اوست...ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 11