دیشب خواست که حرف بزنیم... حرفای همیشگی... تموم کنیم... گفتم فقط باشه... من اصلا حرف نزنم باهاش فقط باشه. فکر کرد حرفم احمقانه ست و واقعا بود... اما تموم نکرد... گفت هر وقت منطقی پی ام دادی من هستم... تا صبح نخوابیدم... عکس دو نفری مون زو صفحه لپ تاپ... آهنگ و هندزفری... و دفتر نوشته هاش... و بغضی که نشکست... درد... که کاش وضعیت این نبود... که کاش خدا معجزه کنه... که سهم من بشه... ساعت ها غرق فکرش بودم... و آخر یک جمله...
یک چیزهایی هست
که نمی شود به دیگری فهماند !
نمی شود گفت ؛
آدم را مسخره می کنند ...:)
#صادق_هدايت
سر ساعت 7 پاشدم... بخاطر دیدن شعله... که دیشب چقدر آرومم کرده بود...
خندیدیم... بیتا.. دنیا.. چقدر عزیزن برام هر سه تاشون... و چقدر خوشحال شدم که دیدم دنیا مثل قبل من رو دوست داره...
ناهار با شعله بوفه و سوسیس! بدو بدو و بقیه ش تو سرویس!
باشگاه.. که من شبیه مرده ها بودم... خسته... روحی و جسمی... شعله که اومد یکم خندیدم ولی همش تو فکر بودم... و خود درگیری برای پیدا کردن عیب های ظاهرم که نکنه مهرداد بخاطر اونا نخواسته منو؟
حرف سیگار شد...
بعد از باشگاه بی هدف راه می رفتیم... تو هوای یخ! سرد سرد...
دو نخ کنت به حساب شعله... فندک آبی... شعله آبی... شعله سرد! که کنارم راه می رفت... کشیدیم... هرچند چندان بلد نبودیم و من کمی اذیت شدم... ته سیگارم رو نگه داشتم... با رد رژ! شعله ته سیگارش رو انداخت روی زمین و با بارون لهش کرد! ولی بعد برش داشت... یادگاری! یادگاری های احمقانه... از همون یادگاری هایی که من دوست دارم... دومین سیگار زندگیم...
آروم شدم... نمیدونم از تلقین بود یا واقعا نیکوتین به بدنم مسکن بود...
یخ کرده بودیم... در یه دکان که انگار تعمیرگاه بود یه پیرمرد آتیش روشن کرده بود توی قوطی روغن با چوب! رفتیم کنار آتیش... گرم شدیم... حرف زدیم... آرزو کردیم... آهنگ گوش کردیم... و رسیدیم... من تاکسی و شعله خداحافظی...
چه روزی بود...
چه خسته م...
یه حموم داغ و خواب...
و آرزوی دیدن مهرداد توی خواب...
از کوزه همان برون تراود که در اوست...ما را در سایت از کوزه همان برون تراود که در اوست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7