
ولی بالاخره که یه روز از زیر بار قرض و مشکلات مالی درمیای؛ خودت و خانواده ت از شر بی پولی و کم پولی راحت میشید انشالله؛ اون روز؟ همون روز دقیقا؟ وقتی که دیگه مشکلی نداری اگه یاد من نیفتادی و دلت منو نخواست و دلت تنگ نشد؟ هر چی میخوای بگو. حالا وایسا نگاه کن.xa0 و در ضمن اون روز هی میگی مهسای دیوونه ی من... کجایی؟ اینقدر دلت تنگ بشه برام که اصلا حتی شاید بغضت هم بگیره از اینکه من احتمالا تنها دختری بودم که تا ته دنیام و بیشتر از توانم جون میدادم واست که خوشحالت کنم فقط و پیشت باشم.xa0 اصلا مهرداد...
ادامه مطلب
این روزا مثل قبلا تمام تلاشم اینه از تک تک لحظه هایی که زنده ام و فرصت زندگی کردن دارم استفاده کنم. سعی میکنم از چیزای مسخره ناراحت و عصبی نشم. سعی میکنم حتی خیلی از انتقاد های مزخرفی که بهم میشه رو توجه نکنم و تحمل کنم که دوست صمیمی م یه مدته با اخلاقش دیوانه میکنه آدم رو. سعی میکنم درسم رو خوب انجام بدم و کار کنم چون میان ترم دارم و پایان ترم هم نزدیکه. این روزا تمام فکرم اینه که بابک با کسی رابطه نداره و همش بازیه که من ول کنم. نمیخوام حتی یه ذره فکر دیگه ای کنم و میخوام با فکر مثبت و انرژی ا...
ادامه مطلب
امروز من میتونست جور دیگه ای باشه.xa0 مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تاکسی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خوابیدم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم...xa0 ولی این جوری بود: با صدای باز شدن در اتاق توسط عموم بیدار شدم. زن عموم صدام کرد و به سختی بیدار شدم. صبحانه مختصر... نون پنیر و شیر داغ... آماده شدیم و راه افتادیم که ناهار خونه ویلایی پویان باشیم. و به به xa0...
ادامه مطلب
مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا با دوست پسر مجازیت بعد از اینکه رفتی مهردادت رو دیدی و بوسیدی و بغلش کردی، بازم دیشب حرف زدی؟ و انگار که توضیح بدهکاری توضیح دادی خودت رو.xa0 xa0 مثلا از دست خودت عصبی باشی که چرا صبح یکم تنبلی کردی و به کلاست نرسیدی؟ هر چند که تقصیر رو مستقیما میندازی گردن فاطمه و چراغ روشن کردنش سر 7 صبح و کاملا حق داری.xa0 xa0 مثلا صمیمی ترین دوستت با دو سه تا از دخترای دیگه پشت بوفه باشن و ازت عکس پاییزی خوب بگیرن و بگی ممنون که اتفاق بد امروز به در شد و حتما امروز روز خوبی ...
ادامه مطلب
میخوام بعد از 10 روز بنویسم...xa0 از دعوای قبلش نگم... از دو سه روز قبلش نگم که قرار بود برم و نرفته بودم و رفته بودم خونه عموم به جاش.. از اعترافات و حرف های مزخرف خودش نگم که شب قبلش چه خواسته بود از چشمم بندازه خودش رو... از شب و شامی بگم که نتم رو خاموش کرده بودم و روشن کردم و بلیط خریدم برای فردا عصرش... و نخوندم پی اماشو... و کما! اغما!xa0 به ایمان زنگ زدم جواب نداد. به نیما... یک ساعت حرف... هی مهسا بیخیال شو... هی نیما باید برم که ببینم و تموم شه... سیگار کشیدن های نیما... باشه برو...xa0...
ادامه مطلب
چیکار کنم که بمونی و مال من شی؟xa0...
ادامه مطلب
شب و روزم به هم وصل شدن...xa0 دیشب خواست که حرف بزنیم... حرفای همیشگی... تموم کنیم... گفتم فقط باشه... من اصلا حرف نزنم باهاش xa0فقط باشه. فکر کرد حرفم احمقانه ست و واقعا بود... اما تموم نکرد... گفت هر وقت منطقی پی ام دادی من هستم... تا صبح نخوابیدم... عکس دو نفری مون زو صفحه لپ تاپ... آهنگ و هندزفری... و دفتر نوشته هاش... و بغضی که نشکست... درد... که کاش وضعیت این نبود... که کاش خدا معجزه کنه... که سهم من بشه... ساعت ها غرق فکرش بودم... و آخر یک جمله...xa0 یک چیزهایی هستxa0 که نمی شود به دیگری ...
ادامه مطلب
xa0. امروز :)xa0 از اولش که بیدار شدم به خودم انرژی مثبت دادم:) البته حموم داغ شب قبلش و خواب شیرین شبانه هم تاثیر خیلی زیادی داشت! و فکر کردن به اینکه این هفته دیگه لازم نیست حرص بخورم و عجله کنم چون بخاطر من استاد رای گیری کرد و بچه ها لطف کردن رای دادن که کلاس ده دیقه دیر تر شروع بشه تا من هم نخوام بدوئم! هرچند هول هولکی ولی خوب آرایش کردم:)) دیگه دستم تند شده! و اینکه دنیا امروز بهم گفت چه خوب خط چشم می کشی :)) و فائزه هم گفت:)))) و چند روز قبلش بیتای عشق گفته بود! و اعتماد به نفس :))))))) م...
ادامه مطلب
وقتی فهمید بی خبر و سر خود راه افتادم و مخصوصا اون وقت شب دارم بهش خبر میدم حسابی بداخلاق شد و خب کاملا انتظارش رو داشتم. حتی انتظار داشتم بگه از همون راه برگرد و نمیخوام ببینمت. در این حد شناخته بودمش. گوشی رو قطع کرد و گفت دوباره زنگ می زنه بهم. دفعه بعد که زنگ زد کمی آروم تر شده بود ولی نه آروم آروم! نه خوشحال! گفت بپرسم کجام دقیقا و حدودا کی میرسم که پرسیدم و از شانس گفت 3 صبح! وقتی بهش گفتم گفت به به عالیه! :| دوباره زنگ میزنم. آخه من از حرف شعیب فکر می کردم ساعت 5 اینا می رسم. اس ام اس داد...
ادامه مطلب
خسته شدم. به شدت و یکهویی.xa0 دلتنگ مهردادم. به شدت دلتنگشم. و بهش نیاز دارم.xa0 باقی چیزا به درک. همه چیز و همه کس به درک...
ادامه مطلب
دسشویی داشته باشی حال نباشه که بری از بابات متنفر باشی با عشقت درد و دل کنی و راه منطقی بگه جای مهربونی و دعوا بشه تهش حوصله نداشته باشیxa0 حوصله هیچکس رو بخوای یکی دیگه بت پناه بده که مسخره ست وقتی هیچ حس خاصی نداری بهش و یک حشره تو اتاق باشه و فردا 8 کلاس داشته باشی و ظهر نتونی بخوابی و باید بری باشگاه و عذاب وجدان که چرا یک هفته و نیم نرفتی؟ و آرامشی که هی گم میشه...xa0 مرسی زندگی! مرسی که عشقم مال من نیست که هی بخوام برم فال بگیرمxa0 که بگه حرف نزن تا سبک نشی! مرسی زندگی مرسی...
ادامه مطلب
خداوندا آیا من واقعا لایق اینهمه محبت و نعمتی که بهم دادی هستم؟ واقعا بنده خوبی هستم برات؟ نمازهاری که نمیخونم رو می بخشی؟ خدایا تو منو دوست داری که منو خوشبخت کردی مگه نه؟ آخه من شنیدم که تو از چیزی که فکر کنم مهربون تری. و وقتی من میگم دوستت دارم تو هم حتما دوستم داری. خدایا خیلی ازت ممنونم خیلی خیلی زیاد.xa0 روز تولدم که شعله و دنیا و بیتا برام بهترین تولد رو گرفتن... امیرعباس هم نقش کوچیک ولی خوبی داشت!xa0 شب تاسوعا که ماهان و شعله برام یه شب پر خاطره ساختن که هیچوقت یادم نمیره... حال بد اون...
ادامه مطلب
. فردا تولدمه. خوشحال؟ نه، بیشتر خسته م. یک سال دیگه هم گذشت و ندیدمش... یک سال بدون مهرداد... تلخی ها... و یاد گلو دردی که از بغض زیاد و اشک نریختن بود... باید لاک بزنم امشب. خوشحال باشم که فردا اولین روز از دهه سوم زندگیمه. آغاز 20 سالگی... چقدر زیاد! حس کردم واقعا خانوم شدم! زندگیم خوب بوده توی این 20 سال گذشته... خداروشکر...xa0 باید یه چیزی برای ناهار فردام درست کنم. به شعله هم قول دادم که واسه اونم میارم. ولی خیلی خسته م خیلی زیاد. میدونم که فردا نباید منتظر تبریک باشم. به ویژه از جانب مهرد...
ادامه مطلب
خداوند مهربونم ازت خیلی ممنونم بخاطر تمام خوشی هایی که برام فراهم میکنی. که بنده های خوبت رو جلوی راهم میذاری و مهر منو به دل بنده هات میندازی. ازت ممنونم که هر وقت چیزی رو به خودت سپردم برام بهترین رو فراهم کردی. که با بهترین محبت هات اون دل شکستگی های دوران کودکی و نوجوونیم داره از یادم میره. ازت بخاطر اینکه خدای من شدی ممنونم. ممنونم که هستی عزیزم.xa0 امروز رفتم خونه دنیا. از اول هفته منو جلوی بچه های دیگه دعوت کرد خونشون. یکم بد شد که جلوی همه گفت. مخصوصا شعله. انگار که بقیه کلم باشن! شعله ه...
ادامه مطلب
دیروز با دنیا قرارمون نزدیک سینما بود! وقتی دیدمش حواسش به من نبود اصلا. رفتم جلو بهش گفتم میتونی هر قدر بخوای بهم بد و بیراه بگی :)) خندید! مثل همیشه! رفتیم کافه ای که دنیا دوست داشت:) یه میز سه نفره بود. و بسیار دنج! دوتا پنجره هم کنار من و خودش بود. گفت دلش برای غروب اینجا تنگ شده! برای همین تصمیم گرفتم تا غروب آفتاب بمونیم:) خیلی صحبت کردیم باهم. درباره خودش و رامبد راحت و این بار رو در رو حرف زد باهام. من از تجربه های خودم و تجربه های آدم های دیگه خودم رو گذاشتم جای رامبد و از نگاه اون باها...
ادامه مطلب
من حتما باید از خداوند تشکر کنم بخاطر دوستای خوبی که بهم داده! بخاطر سلامتیم و اینکه منو عزیز کرده پیش دوستام!xa0 دیروز صبح رفتم دانشگاه و طبق معمول میدونستم کلاسی در کار نیست!وقتی رسیدم استاد رفته بود البته ولی خب فرزانه و فاطمه و دنیا گفتن به استاد میگن که منم اومده بودم و حضور بزنه هفته بعد:) شعله قرار بود ساعت 10 بیاد دانشگاه و با دنیا قرار شد یکم بگردیم تا شعله برسه. رفتیم بوفه دانشکده خودمون که تازه باز کردن و کلی ذوق و اینا! شعله زنگ زد که منم خورد قطع شد و همون لحظه دیدمش از دور:) رفتیم ...
ادامه مطلب
فقط کافیه که سکوت برقرار بشه و تنها بشم. فکرم همش پیش توئه. تجسم میکنم تک تک لحظه ها و ساعت هایی که قراره کنارت باشم انشالله. هی دلم آشوب میشه. کاش امشب باهات حرف زده بودم. چرا هیچوقت تو اول پیام نمیدی؟ :| انشالله بشه به سلامتی برم چهارشنبه. کاش جور بشه همه چی. کاش نه نیفته توش. کاش بهانه جور کنه و هزارتا چیز دیگه که اگه بخواد میشه. اولین بغل کردنش... از تصورش نزدیکه خل شم. دوستت دارم... جز تو هیچی آرومم نمی کنه... کاش جور بشه.انشالله که بشه... + عاشق نشید. در عین خوب بودن خیلی مزخرفه. شخصیت ...
ادامه مطلب
دوتا از با تجربه ترین آدم هایی که تا امروز باهاشون مراوده داشتم، یکی یک دختر 22 ساله بوده که چیزهای عجیب و بدی رو تجربه کرده بود و دیگری یک مرد 30 ساله که واقعا اون روی زندگی رو دیده بود. و بسیار دوستشون داشتم و دارم xa0 . من با آدم های زیادی درباره " مهرداد " حرف زدم. و هیچ یاد ندارم که کسی گفته باشه راهت چه درست چه غلط، اونو ول نکن؛ مگر اون دو نفر. معصومه آخرین روزی که کنارم بود، آخرین جمله ش از پشت شیشه اتوبوس، فقط یک جمله بود: " مهرداد رو ول نکنیا ".xa0 xa0 و دومین آدم... نزدیک به یه خداحافظ...
ادامه مطلب
چه توقع ها دارم! به یکی دیگه میگم عذاب وجدان نداشته باش و از خودت بدت نیاد! بعد خودم..! یه روز بالاخره به آرامش می رسم...xa0 چرا غذا نمیخوری؟ چرا اینهمه سیگار میکشی؟ تو که آزمایش دادی کلی... چیزیت نبود... بود؟ اگه نبود چرا اینقدرررر لاغر شدی؟ شبیه مردها 35 ساله شدی. خودتو دیدی اصلا؟ چرا اینجوری شدی؟ همش از دوری و عقد کردن پرستو؟ فقط بخاطر اون اینقدر لاغر شدی؟ آره لابد. مثل اون موقع که صورتت پر بود و بعد که پرستو رفت اونهمه وزن کم کردی. حالا بعد از 4 سال که عقد کرده دیگه شدی پوست و استخون. من اصل...
ادامه مطلب
دو روزه که درست نخوابیدم و حسابی گیج خواب میشم تا یه ذره می شینم. امروز رفتیم سونوگرافی. درد گرفت شکمم. همه جای داخلی رو فکر کنم نگاه کرد. گفت داره کبدت چرب میشه. رژیم بگیر چون جوونی زود خوب میشه. واسه مشکل های زنانه هم که گفت انگار بهتر از قبل شدی. باید بازم دارو مصرف کنم احتمال زیاد. xa0 یه آزمایش خون هم بود. به خودم تلقین می کردم غش نمی کنم دیگه. مامانم اصرار داشت دراز بکشم تا خون بگیرن ولی گفتم نه و خوبم. طفلک مادرم. هر سه چهار باری که غش کردم همیشه افتادم رو اون. و به سختی منو گرفته. می شنو...
ادامه مطلب